زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... از 32 ماهگی قندک من ...

1393/4/16 0:59
نویسنده : مامان رادين
233 بازدید
اشتراک گذاری

زندگی جریان دارد ...

زندگی در مدار تو جریان دارد ...

زندگی کردن در مدار تو چه زیباست ...

ای کاش  همیشه نبض زیستنم در مدار تو جریان داشته باشد ...

ای کاش همیشه باشم تا با تو زندگی کنم ...

با تو زنده بمانم ...

و

از تو بگویم ...

 

زندگی به سبک رادین!!!!!!!!!

بله ، اینم از ورژن جدید رادینی  مون ِ دیگه

این روزها که به سبک تو زندگی می کنم  ، روزهای شیرینی  دارم و  بیشتر روزهایی سختر...

تو نظام زندگی من دست بردی وروجک ناقلا ...

شدی یه آتیش پاره که گاهی کنترلت  واقعا ً غیر ممکن میشه ...

از وقتهایی که تصمیم میگیری بر خلاف میلم رفتار کنی و میخوای برای خودت تو دنیای آدمها حقی قایل بشی ...

یه حق مثل مخالفت با خواسته دیگران ...

اگرچه که گهگاهی باده سرکشی مینوشی و فشار این مادری که نا مرتبی خونش میشه تبش رو میروسونی به صد ، اما بازم دوستت دارم ...

البته همیشه نمیتونم مثل یه مادر روشنفکر عمل کنم و چیزی بهت نگم  ...

آری عزیزم  ، تنبیه هــــــــــــــــــم  در برنامه کارم هست ...

تمدن زیادی به خرج دادن هم ازت یه موجود لوس ، خوذ رای و خودخواه میسازه که اینا با اصول تربیتی من متغایر ...

یه وقت فکر نکنی برات وبلاگ ساختم تا صبح و شب قربون صدقت برم و فقط چهره معصوم کودکانت رو به تصویر بکشم  از اذیت کاریهات و تنبیه هایی که در پی اش هست هم برات میگم که بدونی اذیتمم کردی  و همه چیز گل وبلبل نیست در زندگی گلم ...

ولی تحت هر شرایطی تو پاره تن منی ومنم عاشقتم شیرینی زندگیم ...

الان اگه این خط بالا رو میخوندی میگفتی:" مامان چرا نوشتی تو ؟"

این روزها خیلی دنبال تفاوتها و شباهت هایی ...

تفاوت بین حرفهایی که میشنوی و آموزش میبینی ...

تفاوت بین بگو نگوهای من ...

نفاوت بین اونچه که میگم خوب و بدِ و دقت تو رفتار من و بابا و اطرافیان که ببینی این نسخه فقط برای تو تجویز میشه یا فراگیرِ ...

توی TV  که دو تا آدم با هم در حال صحبتن دقت میکنی ، اونا دو نفرن که حین حرف زدن بهم میگن "تو " بهم میگی :" مامان آقاهه گفت تو !!!!!!!!!!! " ، دنبال این هستی که بدونی چرا وقتی من بعت یاد دادم بگو شما ، تو گفتن خوب نیست اما با این وجود اونها از تو استفاده میکنن .

منم  برای اینکه مساله کامل برات روشن بشه میگم که :" عزیزم یه ادم میتونه به دوستش یا کسی که از خودش کوچیکتر باشه بجای شما بگه تو "

ولی قبح تو گفتن خیلی برات سنگینه

یه روز تو یه جمعی که دختر دایی بابا هم اونجا بود با حالتی که انگار بابا جنایتی مرتکب شده ، گفتی :" مامان رخساره ، بابا گفت تو!!!!!!!!!!!"طفلک بابا کلی خجالت کشید و همه کلی خندیدن ...

خیلی به همه چیز با دقت نگاه میکنی و به خلطر میسپری ،تو خیابون یا  خونه یا هر جای  دیگه  و دنبال شباهتها میگردی ...

تو این ماه عزیزم ، همه حروف انگلیسی رو حفظ کردی  هم رو خوانیش رو از رو حروف و هم شعری که بهت یاد دادم

دیگه همه جا کارت شده که حروف انگلیسی رو پیدا کنی و بخونی ...

پروسه یاد گرفتنت خیلی برام جالبه ، هر چیز رو که بهت یاد میدم و یا میخونم  رو اول کاملا حفظ میکنی ، یه چند وقتی قضیه مسکوت میمونه که یعنی داری تو ذهنت و پیش خودت اون چیز رو تکرار میکنی و بعد وقتی مطمین شدی که کاملا یاد گرفتی بدون اینکه به من بگی که اینو بلدی با صدای بلند تو خونه میخونیش و من میفهمم که اون مطلب رو یاد گرفتی ، یاد گرفتن  شعرحروف انگلیسی هم همینطور بود  و یا تمامی سوره هایی رو که یاد گرفتی

موقع بازی بود که دیدم میخونی :" OPQRSTU            V         WXYZ"   ...

تو این ماه تمام بازیهامون حول همین حروف بود و از قرآن فقط سوره حمد رو اونم نه کامل یاد گرفتی

این روزها ، روزهای ماه عزیز رمضانِ  و مامان بعد از سه سال استراحت ، بلاخره تونستم روزه بگیرم ، خدا روشکر که دوباره سعادت روزه داری نصیبم شد

با اینکه هوا خیلی گرمه و درست وسط تابستونه ، اما تا حالا که بهم سخت نگذشته

خوب مراقب خودم هستم تا نکنه دجار فشار بشم و سر شما داد بزنم

همش میترسیدم بعد از سه سال تنبلی کنم و نگیرم روزهامو اما خدای مهربون کمکم کرد

شما هم مدام در طول روز برام آب میاری میگی :" بفرما برا شما آب آوردم و منم میگم روزه هستم پسرم و شما هم آب رو میخوری و میگی منم روزه ام "خندونکزبان

امیدوارم یه روزی واقعاً روزه بگیری عزیم که روزه گرفتن ته تهش به نفع خودته و سلامتیت بعد فواید دیگش

این روزها که روزه گرفتن شده ای بابا و موجب تمسخر و روزه خوری شده تجدد ،تا زمان شما چه چیزهایی مد بشه رو نمیدونم  که امیدوارم تو ازون گروه تمسخر کننده نباشی...

از آب آوردنت بگم ، با شروع فصل گرما  دوباره آب سرد کن یخچال رو باز کردیم و هر نیم ساعت شما یه وعده دیدار داری باهاش

دیگه از طلب کردن آب از من راحت شدی و در این زمینه خودکفا شدی

البته کم و بیش تمام کارهاتو خودت انجام میدی ، مثلاً تمام مراحل  رفتن به WC  رو خودت انجام میدی جز شستشو ، شلوارتو خودت در میاری ، برق WC رو روشن میکنی ، دمپایتو میپوشی ، جیشتو میکنی و بعد صدا میکنی :" مامان جیشمو کردم " و بعد که شستمت سیفون رو میکشی و میای بیرون و حوله میبندی دورت تا من بیام

غداتو خودت میخوری اما اونقدر طول میدی که انگار از یخچال در اومده اون غذا ، البته کثیف کاری هم زیاد داری

تازه یه سری کارم برامون انجام میدی ، مثلا جا نماز برا بابا پهن میکنی ، برام قرآن میاری ، اگه سفره بیندازیم تو جمع کردنش کمک میکنی

با اینکه گاهی فشار رو به صد میرسونی اما بازم شکر خدا داری خوب پیش میری تو مستقل شدن ...

قصه گفتن شبونه ما دوباره شروع شده و بعضی وقتها دو تا قصه میخوای ، همه قصه ها رو هم مو به مو حفظی و اگه جا بندازم موچمو میگیری ، البته من هیچ وقت به شعورت توهین نکردم که بخوام سرتو گول بمالم اما یه وقتهایی از اضافه  ها فاکتور گرفتم تا زودتذ تموم شه ...

عاشق کتاب خوندنی و هیچ وقت کمد کتابهات مرتب نیست ...

اما از بی علاقگیت به نقاشی بگم که اصلا خوشت نمیاد ...

تو این ماه اونقدر به خاطر جام جهانی فوتبال دیدم که گهگاهی یه ضربه ای با پا به توپ میزنی اما دو سه تا بیشتر نمیشه و علاقت به همون ضربه با دستِ

تازه از مهارتهای این ماهتم اینه که توپ رو تو هوا میتونی با دست بگیری تو بغ  لت ...

خیلی علاقه داری باهام کشتی بگیری و منو شکست بدی ، خوبه که من داداش داشتم و با این جور اخلاقها و بازیهای پسرونه آشنام  .

منو میندازی با کمترین زور و تو افتادنم هم خودم باید زور بزنم جاتو و بعد با افتخار مثل پوریای ولی میشینی رو سینمو میخوای که برات بگم :"رادین قهرمان ، رادین پهلوان " .

تو این ماه خیلی دوست داری که کتابهایی رو که خوندی اجراشون کنیم با هم ، مثلاً قصه بز زنگوله پا ، خودت میشه آقا گرگه و من هم شنگول و منگول و حبه انگور و مامان بزی میشم و با هم دیالوگهای تو قصه رو احرا میکنیم ...

خوب هر چی بزرگتر میشی دایره صمیمیتت با آدهای دیگه هم بزرگتر میشه

این هم خوبه و هم بد

خوبه که بلاخره از اون مردم گریزیت داری دور میشی و بد که بر خلاف میل من و با اونهایی که دوست ندارم صمیمی میشی که البته بازم خوبه برای خودت و برای من ناراحت کنندست .

تو این ماه برای اولین بار دو سه ساعتی رو به میل خودت تنها رفتی خونه بابا حبیب اینا .

اونجا که بودی اروم بودی اما به محض دیدن من دیگه ازم حدا نشدی و این دلتنگی پنهانیت فرداش بیشتر معلوم شد و مدام میومدی و میگفتی :" مامان بگلم کن "

یه بار هم وقتی خونه بابا حبیب اینا بودین اول برا نماز با بابا حبیب رفتین مسجد . بعد هم رفتید پارک که از اون به بعد اسم پارم رو گذاشتی پارک بابا حبیب .

یه شبم باهاشون رفتیم پارک و موقع برگشت دلت میخواست باهاشون بری خونشون و با گریه آوردمت خونه

یه شب دیگه هم که رفته بودیم بوستان جنگلی فدک ف دو ساعتی رو با بابا حبیب رفتی بازیگاه و حسابی پدر بزرگو نوه خوش گذروندین...

خیلی علاقه داری بهم تو کارها کمک کنی که البته از این لحاظ به بابا محسن کشیدی .

 چون اون موقع مامان حاشی دختر نداشته و  تموم کارها با خودش بوده بابا محسن  تو مارها بهش کمک میکرده اما انصافاً حالا هم تو این جور کارها خیلی بهم کمک میکنه با اینکه خودش سر کار به اندازه کافی خسته میشه .

شما هم تا من سبزی میخرم  سریع پیشم میشینی و بهم کمک میکنی ، سبزی رو حروم میکنی اما من صبر میکنم و حرفی نمیزنم تا زده نشی  .

خسلس هم به بازی با قابلمه ها و قاشق و ملاقه های من علاقه داری اینقدر باهاشون ور میری که من هر روز جط ظرف های خودمون کلی باید اونها رو هم بشورم  ، واسه همسن تصمیم دارم یه دست اسبای بازیشو برات بخرم ، امیدوارم دست پختت مثل من عالی بشه خندونکچشمک ...

جونک برات بگه که همین چند روز اخر این ماهگردت ، به دندون در آوردن افتادی و مدام خس خس سینه و ابریزش بینی داشتی و من فکر کردم سرما خوردی  اما از وقتی که مدام با فکت ور میری فهمیدم که دندون داری در میاری و تونقدر لجباز و یه دنده شدی که نگوووووووووو

امیدوارم زودتر این دندون خوشکلتم بیاد بیرون و راحت بشی از این نرمش دادن فکت  عزیزکم ...

و ... گفتنی زیاد وروجکم اما همیناش تو خاطرم بود

این روزها لپ تاپ شده حووت تا میام سراغش بهت بر میخوره ، الان که دارم این پستو مینویسم برات

دقیقاً ساعت 2:12 بامداد روز سه شنبه هست ، تازه نصف نوشته هام برا دیشبعه و هنوز عکسهاتو نذاشتم  و تو دقیقاً

 

 

دو سال و هشت ماه و سه روز سن داری

که سه روزی ِ که از ورودت به 33 ماهگردت میگذره

دوستت دارم کــــــــــــــــوچـــــــــــــــولـــــوی ناز من

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان مانلی
26 مرداد 93 17:31
_______________$$$$$__$$________$$$$$$$$ __________$$$$__$$$$___$$_____$$$$$____$$ ______$$$___$$$$________$$_$$$______$$$ ___$$$_$$$$______________$$_______$$$ $$$_$$$$________________$$______$$$ $$$$_________________$$$_____$$$ $$________________$$$_____$$$ $$_____________$$$_____$$$ _$$________$$$$____$$$$ __$$____$$$_____$$$$ ___$$_$$$$___$$$$ ____$$_____$$$$ __$$_____$$$$ $$____$$$$ $$_$$$$ ____$$$________________$$$$$___$$$$$ _____$$$_________$$__$$$___$$_$$__$$$ _____$$$_______$$$$__$$______$_____$$ _____$$$_____$$$$____$$$__________$$ ______$$____$$$$______$$$________$$___$$$$$$$$________$$$$$$$$ ______$$$__$$$$_________$$$_____$$__$$$$$$__$$$_____$$$$$$__$$$ ______$$$_$$$_____________$$__$$___$$$_____________$$$ ______$$$_$$________________$$_____$$$_____________$$$ ______$$$$$$$_______________________$$$$$$$$$$______$$$$$$$$$$ ______$$$$_$$$_____________$$$$______$$$$$$$$$$$_____$$$$$$$$$$$ ______$$$____$$$____________$$$_______________$$$_____________$$$ ______$$$_____$$$__________$$$$_______________$$$_____________$$$ ______$$$_____$$$$__________$$$$___$_________$$$$_$_________$$$$ _____$$$________$$$$___$____$$$$____$$$$$_$$$$$$___$$$$$_$$$$$$ ____$$$___________$$$$$_____$$$$$_____$$$$$$$$________$$$$$$$ آپممممممممممم